یکشنبه بیست و نهم دی 1387
!No Difference
جا گذاشتمش ...
اما برنگشتم برش دارم ...
کلید که نبود، پشت در بمانم!
من بودم.
* چه خبر از هر کسی؟
سه شنبه یکم فروردین 1385
دستی دراز نکردی!
ایستاده ای از آن بالا نگاهم می کنی
سنگینی نگاهت تمام تنم را می فشارد
ایستاده ای و حتی زحمت خم شدن را هم به خودت نمی دهی
دیگر حتی مثل اوایل برایم گل هم نمی آوری
من هنوز فکر می کنم تنها فاصله ی من و تو این قطعه سنگ ناچیز است
اما تو، ناباور
باورم را به جدال برخواسته ای
لحظه ای بیشتر درنگ می کنی و بعد رو می گردانی
گام های بی تفاوتت از نگاهت هم سنگین ترند
سوار ماشین می شوی
سوئیچ را می چرخانی
و سریع حرکت می کنی
دیگر حتی نوارهایم را هم گوش نمی دهی
پیش تر از این همیشه دست دراز می کردم گونه های خیست را پاک کنم
هرچند آنوقت ها هم مرا نمی دیدی
اما نبودنم را می گریستی
این بار حتی خم به ابرو نیاوردی
حتی دست دراز نکردی که به یاد آوری مرا
ترمز نکردی که پیاده شوم
اما من بازگشتم تا بفمهی قبول کردم که مرا نمی بینی
که از حالا تا آخرین پنج شنبه ی سال بعد انتظارت را بکشم.
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384
دوستش ندارم!
از همگنانم خبری نیست
اینجا همه غریبه اند
اینجا عده ای هستند که فکر می کنند
و عده ای هم انتظار می کشند
بعضی ها حرف های فلسفی می زنند
و در برابرشان عده ای سعی می کنند طوری وانمود کنند که همه چیز را می دانند
اینجا همه؛ وقت ندارند.
حتی برای خودشان هم وقت ندارند
اینجا هیچ کس گرفتار احساسات نوستالوژیکی نمی شود
اصلا هیچ کس گرفتار هیچ حسی نمی شود
و من
می دانم که اینجا را دوستش ندارم
چون از جایی می آیم که همه آنجا مثل هم بودیم
و با هم
حتی لباسهایمان همه یک دست
همه با هم می خندیدیم بدون اینکه کسی زمین بخورد
و هیچ کس دنبال دلیل نمی گشت
من دلم برای آسایشگاه تنگ شده.
*****
اولین برف امسال هم بارید، یادمه یک سال پیش هم وقتی اولین برف بارید جای خیلی ها خالی بود...
دوشنبه هفتم آذر 1384
رنگ عوض می کنی، به همین سادگی؟
به نام تو كه همواره بهترينی
نگاهت می کنم
و لبخندی بی معنا بر لبهایم نقش می بندد
نگاهت می کنم
و دلم برایت می سوزد
که چه بی اراده و ساده، رنگ عوض می کنی
و دلم برای گذشته ات می سوزد
که چطور تن زخمی ات می کردم
و حالا به انتخاب من رنگ عوض می کنی
رنگ عوض می کنی و من به احترام تازگی ات،
می خواهم مدت ها هیچ تابلویی را نگاه نکنم.
اتاق بیچاره ی من
تصور کن از اول همین رنگ بودی
شاید آنوقت انقدر میخ به دیوارهایت نمی کوبیدم.
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384
تجربه ی عزیز آغوشت
به نام تو كه همواره بهترينی
اگر چند ثانیه دیرتر رسیده بودم از دست داده بودمت
وقتی رسیدم آخرین نفر هم از پا نشست
و من تنها مانده بودم
سری چرخاندم و دیدمت
که چه استوار ایستاده بودی
نزدیک شدم و دستها را بر قامتت حلقه کردم
و تو برایم تکیه گاه شدی
همره راه
و ما به آخر رسیدیم
عمر همراهیمان نیز
تو بر جای ماندی
و من ناگزیر ِ رها کردنت
از تو دور شدم
تو هم از من
چند متر جلوتر،
مسافرانی را که سوار اتوبوس می شدند نگاه کردم
فکر کردم:
اگر میله را نمی گرفتم تمام راه با این همه ترمز و دست انداز ده باره افتاده بودم!
No Problem.
Happy Birthday.
Take It Easy, OK?

من از اولین سیزده آبان تا حالا همه ی یک دقیقه ها را سکوت کردم.
یکشنبه هفدهم مهر 1384
با تو دیدن!
به نام تو كه همواره بهترينی
نمی دانی!
در نبودنت هیچ چیز دیدن نداشت.
اما حالا
با تو که نگاه می کنم،
رنگ ها شفاف می شوند
و مرا می برند تا زلالِ آب
با تو که نگاه می کنم،
چهره ها آشناتر می شوند
و مرا به رابطه ها سوق می دهند
با تو که نگاه می کنم،
تمامی واژه ها خواندنی می شوند
و مرا می برند به معنی هر کلام...
انتظار ویرانم می کرد؛
همتای پیشین تو که شکست
تا وقتی تو بیایی، هیچ چیز دیدن نداشت.
انتظار ویرانم می کرد تا عینک جدیدم آماده شد.
جمعه یکم مهر 1384
که هنوز من نبودم...
به نام تو كه همواره بهترينی

یامور گفت:
ای کاش پیدایت کرده باشم!
حرف، حرف می آورد
می خوانم؛ و بعد از تو می نویسم.
در سی و یکمین بامداد،
باز به یادم آمدی
گفته بودم که فراموش می کنم
اما از یاد نمی برم
خیالت راحت
از یاد که نبرده بودم.
گشتم همه جا را
کتاب ها را،
اول صفحه به صفحه و بعد تکاندمشان
شاید بین گلهای خشک لای کتاب جا مانده باشی.
هوس زود رس یک فال حافظ به سرم زد
سرفه ام گرفت
اما به خاطر گرد و خاک کتاب ها نبود
سرما خوردگی آزارم می دهد
و حالا
یاد تو آمده.
خم شدم زیر تخت را هم نگاهی کردم
طولانی و دقیق
فقط یک جدول نیمه تمام دستگیرم شد
سر که بلند کردم
اشک در چشمانم جمع شد
اول فکر کردم به خاطر نور باشد
بعد از تاریکی زیر تخت
و در تاریکی جای نداشتی
اما سوزش چشمها
به خاطر بوی تند رنگ تازه ی دیوار های اتاق بود.
در خانه های سیاه جدول نبودی
لابه لای سوال های حل نشده هم نه.
گوشی تلفن را برداشتم
به آخرین نفری که شاید تو را دیده باشد زنگ بزنم
برگهای اوکالیپتوسی که گذاشته بودم بجوشند،
از زور تنگی نفس
سر رفت،
رفتم گاز را پاک کنم
یادم افتاد تو...
آن همه حرف.
بی خیال.
شاید "او" از "تو" هم بهتر باشد
فعلا هیچ نمی دانم.
هشت افقی، قسمت دوم هم که در نمی آید.
شوخی بی مزه ای بود؟
ببخش اگر خنده ات نگرفت
تا تابستان تمام نشده،
بگذار یک آنتی بیوتیک دیگر بخورم.
بعد دوباره می گردم دنبال آن چک ضمانت لعنتی.
*****
ببخشید من میخوام درست حرف بزنم، شرارت دست از سرم بر نمی داره.
مگه فرقی هم می کنه؟
جمعه هجدهم شهریور 1384
کی میره این همه راهو!
به نام تو كه همواره بهترينی
همیشه دنبال نشونی هستیم.
اولین بار
کودکی به دنیا اومد.
به سلامتی، تو کدوم بیمارستان؟
امروز اولین روز مدرسه ش بود.
به سلامتی، مدرسه ش کجاست؟
امروز به دانشگاه رفت.
به سلامتی، دانشگاهش کجاست؟
برای خودش شغلی پیدا کرد.
به سلامتی، محل کارش کجاست؟
به من هم سر بزن!
خونه ت کجاست؟
تمام عمر از هم نشونی می خواهیم،
کدومیک از ما وقت داره این همه نشونی رو
- بشناسه؟
سر در کاشی کاری که پیدا شد،
نقشه رو از داشبورد بیرون آوردم.
وارد که شدم نشونی رو هم از جیبم در آوردم؛
- فکر کردم ما
آخرین نشونی رو می خونیم.
بهشت زهرا – قطعه 112 – ردیف 5 – شماره 23.
پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384
هر کسی را بهر کاری ساختند، اگه لازم نبود که نبود!
به نام تو كه همواره بهتريني
هميشه بي خبر مياد. دقيقا وقتي كه منتظرش نيستي و حتي فكرشم نمي كني كه اون ممكنه الان بياد. بعضي وقتا وقتي مياد كه تو خوابي؛ و اين خيلي بده كه وقت اومدنش خواب باشي. اينطوري حتي نمي بيني كه اومده.
هميشه وقتي مياد همه پيش پاش بلند مي شن. به نظر نمياد به خاطر احترام، بيشتر به خاطر ترسي كه حضورش، نگاهش، قدمهاش و حركتش تو دلها مي ندازه راهو براي ورودش باز مي كنن. مسير حركتش رو هم همين طور.
البته بعضي ها هم اين طوري نيستن. بعضي ها وقتي مي بينن كه وارد شد بر عكس بقيه سعي مي كنن باهاش هم قدم بشن. بهش برسن. و در آخر به دستش بيارن. انگار با به دست آوردن اون مي خوان يه جوري به ديگران نشون بدن كه شجاعن يا با عرضه يا هر چيز ديگه اي.
اين زياد مهم نيست كه اونا مي خوان چي رو نشون بدن. مهم اومدن اونه. هر چند زياد اجتماعي به نظر نمياد. از همون اول كه مياد دنبال يه خلوت مي گرده. از همون اول كه مياد دنبال يه گوشه ي دنج مي گرده، يه جايي كه كسي كارش نداشته باشه. يه جايي كه تنها و راحت باشه، خودش و خودش. هر چند هميشه بي خبر مياد اما هيچ وقت نميشه كه وقتي مياد كسي نفهمه كه اومده. بره همينم هست كه نمي تونه به اون خلوت دلخواهش برسه.
خلاصه كه پي آرامش مياد ولي آرامشو هم از خودش هم از ديگران سلب مي كنه.
نمی دونم چی میشد خدا یه جو شهامت به آدما می داد، یه جو عقل هم به سوسکا؛ که اینجوری به جون هم نیفتن!
چهارشنبه پنجم اسفند 1383
یک بوسه و حرف های خودمونی به اندازه ی کافی!
اول اینو بخونید بعد احوالپرسی و حرفای خودمونی.
*****
تو خیلی خوب نبودی!
تو خیلی مهربان نبودی!
تو خیلی سخاوتمند نبودی!
تو بودی.
خوب
مهربان
سخاوتمند
تو بودی، با من
خوب و مهربان و سخاوتمند
به اندازه ی کافی.
درست قدر لحظه های روشنمان با هم.
هم اندازه ی نیاز انگشتان سردم به گرمای دل تو.
(برای اینکه سوءتفاهم نشه، برای یادآوری به رفقایی که می دونن و برای اطلاع رفقایی که نمی دونن، من خودم طبع شعر ندارم، نمی دونم چرا شایدم یه جایی جا گذاشتمش، به هر حال اینو می خواستم بگم در مورد شاعر اشعاری که می نویسم سه حالت وجود داره: اگه شاعر رو بشناسم حتما آخر شعر اسمشو می نویسم، یا اینکه می شناسم اما خود شاعر نخواسته که اسمش برده بشه. حالت سوم هم اینه که شاعر رو نمی شناسم. که در این حالت هم اسم رو نمی نوسم.ولی مهم کلامه که ارزش خوندن و گفتن و نوشتن داشته باشه. نکته آخر اینکه: هیچ کدوم از شعرها بره خودم نیست.اگه یه روز شعر بگم مطمئن باشید انقدر بلند میگم که همه عالم و آدم بشنون.)
یه چیزی: اگه دستای آدم سردٍ سرد هم باشه فقط کافیه یکی از این تیغ های مهربون یه بوسه نثارش کنن. اونوقت گرم میشه.
*****
قبل از حرفای خودمونی یه چیزی می خواستم بگم:
ممل اولش که اومد بلاگفا می خواست علاوه بر تمام پست هاش، همه ی گرمای نور نگاه های شما مهربونا رو هم از پرشین بلاگ بیاره اینجا. اما یه مشکلی بود اونم این که تاریخ نورها رو نمیشد عوض کرد، و حالا به خاطر اینکه این مشکل هنوز هم حل نشده، نورهای زیبای نگاه ها به زودی به اینجا هم می تابن ، که گرم باشه و روشن.
*****
حالا میریم سراغ حرفای خودمونی، زیاد دور نیست همین خط رو مستقیم بری پایین می رسی:
انشاء خود را آغاز می کنم نه ببخشید انشاءالله تعالی حالتون خوبه.
خوب من که دیگه احتیاجی نیست بگم چون معلومه که خیلی دیر به دیر آپ می کنم. و می دونم حتی اگه خودمم جای شما بودم ردیف جلو نشسته بودم و از نزدیک شاهد تصادف بودم بره همینم ازم خواستم برم دادگاه تکلیفمو با این به اصطلاح شریک زندگیه نساز معلوم میشه که کی راست می گه اونوقت اگه ضایع شدی نگی که نگفتی، اتفاقا خودم شنیدم صدات صدا بود وقتی که می خوندی، کار ما از این حرفا گذشته حالا دو حالت پیش میاد یا موهات خوب وای میسه و تو مهمونی تابلو نمی شی یا اینکه مرد و مردونه یه سایز بزرگتر دارین؟ بله البته که حق با شماست. هر چند اینجا کسی نمی تونه قضاوت کنه، به عبارت دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم.
قبل از اینکه برم یه سوال: کسی می دونه چی شد؟
درود.


