دوشنبه بیست و یکم آذر 1384
Goodbye Party

To Your Soul
Oooh
Let me pass the way,
Let me sailing away,
Let me fly all the way.
To sit on the chair,
Next to you, just today
Let Richard plays Piano,
All the day, when you say:
Go on this way!
Best Regards
Mamal
جمعه چهارم شهریور 1384
چه تلخ بودی!
به نام تو كه همواره بهترينی
امروز صبح تو را نوشیدم.
فقط جرعه ای از تو را
که بیش از این نبودی؟
نه، من نمی توانستم
و من نمی بایست.
امروز صبح تو را نوشیدم
وقتی هنوز هوا روشن تر نشده بود
وقتی شیر نجوشیده بود
و من هنوز نمی دانستم که فاسد شده،
و من هنوز نمی دانستم ظرف خامه خالی ست
و نان تازه ای هم در کار نبود.
امروز صبح که تو را نوشیدم
تازه دوش گرفته بودم،
موهایم را هنوز خشک نکرده بودم
و تنم را هم نه!
اول به آینه نگاهی کردم
زخم پیشانی ام دیده نمی شد
موها روی پیشانی را پوشانده بودند
و روی زخم را
فکر کردم:
چه ساده می توانی چیزهایی که نمی خواهی ببینی بپوشانی!
ولی بعد فکر کردم:
آنها در حقیقت باقی می مانند.
پس فریب چرا؟
و بعد دیگر فکر نکردم.
نوشیدم
تو را همان قدر که باید،
و همان قدر که روان بودی.
رسیدی به حنجره ام
من نمی خواستم!
هرگز.
تو را در پیمانه ی کوچک ریختم
و تا بر لب بردم
آرنج دستم به آویز حوله بر خورد
و تو به درون حلقم ریختی
و چه تلخ بودی!
و چه تند!
چشمانم پشت پرده ای اشک خوب نمی دیدند،
هیچ وقت فکر نمی کردم مایع دهان شوی انقدر گلویم را بسوزاند.
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384
آن نخستین ستاره، بهانه ی سرودن الفبای هستی!
به نام تو که همواره بهترینی
شاعران دیوانگان خوبی نیستند.
یا شاید بتوان گفت دیوانگانی دوست داشتنی نیستند.
شاعران به مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل فکر می کنند و به سپیدی اشعارشان، شاعران می ترسند قافیه به تنگ آید.
شعرها اما دوست داشتنی تر از شاعرانشان هستند، این را به چه کس دیگری گفتم چند روز پیش؟ یادم نمی آید، بهتر که فکر می کنم می بینم چند روز پیش هم کسی نبود که این را به او بگویم! اما به حال من چه فرقی می کند که چند روز پیش هم کسی نبود که این را به او بگویم. خوب این هم مثل خیلی چیزهای دیگر، به کسی نمی گویم می دانم.
به حال شاعران هم فرقی نمی کند، که من این را به کسی گفته ام چند روز پیش یا نه. حداقل من فکر می کنم فرقی نمی کند. و شاید همین کافی باشد، چون من تنهایی ام را همیشه با خودم سهیم هستم و دوستش دارم.
هنوز یادم نرفته که اشعار را بیشتر از شاعران دوست داشته ام، به همین خاطر است که اشعار را هنوز هم بیشتر دوست دارم. من هیچ چیز یادم نمی رود، هیچ چیز را فراموش نمی کنم جز اینکه امروز چندم ماه است!
چون خیلی وقت است که همه این را از من می پرسند ولی من همیشه این را فراموش می کنم که امروز چندم ماه است. و چون من نمی دانم امروز چندم ماه است همه بعد از من از بقیه می پرسند که امروز چندم ماه است.
اما من هر قدر فکر می کنم نمی توانم بفهمم چندمین روز ماه مهم تر از بقیه ی روزهاست، چون همیشه همه – و بیشتر کسانی که مثل آدم بزرگ های قصه ی شازده کوچولو هستند – با نگرانی از من می پرسند امروز چندم ماه است؛ و این سوال را تمامی روزهای ماه می پرسند.
اما این را خوب می دانم که با اینکه شاعران دیوانگان خوبی نیستند اما دیوانگان همه شاعران خوبی هستند.
من که دوستشان دارم.
شاید هم مثل معشوقم که هر روز سر ساعتی معین در یک جای معین، چه می دانم، مثلا در آخرین ایستگاه اتوبوس تا منزلش منتظرم می ماند برای دیوانگان هم گلی ببرم؛ یک گل با گلبرگ های شاداب و ساقه ای چیده نشده، که البته گلفروش با لبخند سعی می کند مرا متقاعد کند که ساقه ی گل کمی کوتاهتر شود بهتر است.
خوب من که گل ها را سر چهارراه یا در ترافیک و پشت چراغ قرمز برای معشوقم که در آخرین ایستگاه منتظرم می ماند نمی خرم.
من گل ها را از مرد گلفروش جوانی می خرم هر روز.
جوانی خوش تراش و بلند قد با موهای بور مجعد که به او هر روز می گویم ساقه ی گل را نچیند فقط تیغ هایش، و برگ ها هم بمانند. اما او تقریبا هر روز یکی دو تا از برگ ها را هم از ساقه جدا می کند و من بعضی وقتا فکر می کنم یک گل دیگر انتخاب کنم که برگ های این یکی بیشتر باشد تا ساقه ی بلند گلم لخت نماند و بیشتر اوقات منصرف می شوم.
اما گلفروش های دیگر را هم دوست دارم. شاید خیلی بیشتر از گلفروش جوانی که برای معشوقم از او گل می خرم.
گل خریدن سر چهارراه را وقتی پیاده باشم بیشتر هم دوست دارم. چون پیاده می توانم یک دسته گل بخرم اما دسته گل های بیشتری را ورانداز کنم، اما پشت چراغ قرمز گل نمی خرم، چون چراغ راهنما هیچ وقت سبزش همرنگ برگ های ساقه های گل نیست و سرخش هم اصلا شبیه گلبرگ ها نمی شود حتی موقعی که تازه چراغ قرمز شده باشد.
من گل ها را سر چهارراه بی هیچ بهانه ای و تنها برای خالی نبودن گلدان روی میز نمی خرم، من گل ها را برای خودم و بیشتر برای اینکه دوست دارم از گلفروش های سر چهارراه گل بخرم، می خرم. این گل ها به درد تنهایی من می خورند و گل هایی که برای معشوقم می خرم به درد زیبایی کم نظیرش می خورد، و به خاطر متانت مثال زدنی اوست که انقدر سعی می کنم در خرید گل ها دقت به خرج دهم، و این گل خریدن یکی از کارهایی ست که دوست دارم همیشه با دقت انجام دهم.
شاید هم روزی یک چهارراه برای دیوانگان بخرم که همیشه گلفروش ها باشند تا برای دیوانگان هم گل بخرم. از همان گل هایی که برای خودم می خرم، راحت.
چون مطمئنم دیوانگان شاعران خوبی هستند.
آنها الفبای هستی را همان طور که دلشان می خواهد می سرایند و کلام را به همان ترتیب که دلشان می خواهد روان می کنند نه آن طور که قافیه جور شود و حواسشان به این نیست که سبک شعر از نیمایی و یا سپید خارج نشود.
می توانم لحظه ای را که به یک دیوانه گلی می دهم تصور کنم که او با گرفتن گل با الفبای خودش گل را خطاب قرار می دهد و من می توانم یاد بگیرم که چطور مثل یک دیوانه گلی را خطاب قرار دهم.
من یک بار باور کردم که دیوانگان برای هر گلی شعری می سرایند و به همین خاطر از سر چهارراه ها گل می خرم چون گل های سر چهارراه ها صمیمی ترند و زیباتر می توان برایشان شعر سرود.
با اینکه شعر دیوانگان زیباتر است اما هیچ وقت آرزو نکرده ام همه ی شاعران دیوانه شوند. چون آنوقت همگی مثل هم شعر خواهند گفت.
الان را بیشتر دوست دارم که فقط بعضی ها شعر دیوانگان را می شنوند و می فهمند و دوست دارند.
شاید لازم است تفاوتی وجود داشته باشد و هیچ چیز مطلقا، مطلق نباشد.
اما چند لحظه پیش را بیشتر از الان دوست داشتم، آن چند لحظه پیش که نوشته هایم را نمی نوشتم. نوشته هایم را گذاشته بودم در ذهنم بماند تا هر که خواند همانجا بخواند و برود و اگر نخواست هم نرود. این که دست من نیست. اما کمی که گذشت یادم آمد دفتر ذهن من سر جایش نیست تا آنها که باید بخوانندش، بخوانندش.
همین شد که فکر کردم با همان الفبای معمولی "مثل خودم" بنویسم نوشته های ذهنم را .
نمی دانم چرا اینقدر دکمه های کیبرد زیاد صدا می دهند، که مرا وادار می کنند شب ها روی کاغذ بنویسم.
و من چند روزی ست که دلم می خواهد با خود نویس بنویسم.
جوهر خودنویسم همین امروز عصر تمام شد وقتی منتظر یک نفر بودم که بیاید و همان طور که روی نیمکت پارک نشسته بودم و سعی می کردم به انگلیسی جملاتی را بنویسم، تمام شد.
من اما یک شیشه جوهر همین 4 روز پیش خریدم.
در شیشه ی جوهر از بس که نو بود خیلی سفت بود و خیلی سخت باز شد و انگشتم هم جوهری شد.
و یادم رفت در شیشه ی جوهر را ببندم و بعد از چند دقیقه در شیشه ی جوهر را بستم.
یاد مادرم می افتم که وقتی در شیشه ی جوهر باز می ماند می ترسید دستم به شیشه بخورد و تمام میز و فرش اتاقم جوهری شود، یاد کلاس سوم دبستان که تازه با خودنویس می نوشتیم و یاد معلم کلاس سوم دبستان که به ما اجازه داد با خودنویس بنویسیم چون دست خط ما بهتر از بقیه بود! و من الان فکر می کنم دست خط خودش چقدر بد بوده که آن موقع حس کرده بود دست خط ما بهتر است، چون من هنوز هم خطم از خیلی های دیگر خیلی بدتر است.
شاید چون کودک درونم را نرانده ام هنوز، دست خطم زیاد بزرگانه نیست.
دست خط من به درد قرارداد و قولنامه پر کردن نمی خورد، خودنویسم هم همین طور.
من هر کاغذی را که دلم بخواهد پر می کنم، با هر کلامی که دلم بخواهد.
شاید شبیه دیوانگان شوم، آنها هم هر کاغذی را که دلشان بخواهد، با هر کلامی که دلشان بخواهد پر می کنند.
قرارداد ها و قولنامه ها از پیش تعیین شده اند، اول و آخرشان مشخص است اما نوشته های من بعضی وقت ها نه، خیلی وقت ها نمی دانم کی تمام می شوند. و من بعضی وقت ها که می خواهم در بین خطوط نوشته هایم چیزی بنویسم به این فکر می کنم که اگر خودنویسم باریک تر می نوشت بهتر بود. و فکر می کنم اگر روی کاغذم هم می شد کپی پیست کرد بهتر بود.
شاید هم در حال نوشتن آخرین جمله باشم اما خودم نمی توانم متوجه شوم.
بعضی از شاعران مثل قولنامه ها شعر می سرایند.
این بعضی ها به مبلغی – کم یا زیاد – شعر می فروشند.
و چقدر راضی کردن مشتریان همیشه سخت می نماید وقتی که حس کنی یا بترسی که در شعرت جناس و ایهام نداری.
و چقدر تلخ است که در شعرت تخلص نداشته باشی.
این سختی ها که یادم می آید بعضی وقت ها به شعرها هم شک می کنم که آیا واقعا دوستشان داشته ام. اما خیالم معمولا از این بابت راحت است چون می دانم شعرهایی که فروخته می شوند نزد مشتریان می مانند، هر چند دلم به حالشان می سوزد اما آنها معمولا پیش شعرهای دیگر زندگی نمی کنند.
شاعری را می شناختم که شعرهایش را نمی فروخت اما آسان به همه عرضه می کرد، طوری که همه فکر می کردند شعر به آنها تعلق دارد. و هیچکس به شعرها احساس تعلق نمی کرد.
خوب به یاد می آورم آن زمانی را که شاعر آشنای من از اینکه دیوانه نبود، دیوانه شد و من از آن زمان به بعد هم خودش را و هم شعرهایش را بیش از پیش دوست دارم.
یک کشف هم کردم، آن زمان بود که فهمیدم که شعرها همگی شان، چه شعرهای فروخته شده که نزد مشتریان هستند و چه بقیه ی شعرهای دیگر، تکه ای از روح شاعران هستند که هنگامه ی پرواز – از خوب یا بد روزگار – بر کاغذها فرود می آیند و می مانند.
از آن زمان بود که فکر کردم حتما تکه های روح دیوانگان زیباتر از تکه های روح شاعران هستند. و برای اینکه تکه های ابرها در آسمان – مخصوصا تکه ابرهایی که می شد به شکل خاصی شبیه شان دانست – را همیشه دوست داشته ام دلم می خواهد همیشه تصور کنم که تکه های روح دیوانگان شبیه تکه های ابرها می مانند.
اما هیچ وقت دلم نمی خواهد فکر کنم که تکه های روح شاعران شبیه چیست.
به جای این فکر ترجیح می دهم مثل تابستان های 68 و 69 روی پشت بام خانه مان دراز بکشم و به ابرها نگاه کنم تا ناهید در آسمان هویدا شود.
یاد آن روزها که بیفتم برایم خوشایندتر است.
آن روزها که دلم می خواست آن اولین ستاره ای که در آسمان پیدا می شود – و آن روزها نمی دانستم که هم ناهید نام دارد و هم زهره – فقط برای خودم باشد، و فکر می کردم این توقع زیادی نیست که بقیه ی بچه ها برای خودشان ستاره ی دیگری انتخاب کنند.
چون می دانستم روی کره ی زمین انقدر بچه زیاد هست که بالاخره خیلی های دیگر مثل من دلشان می خواهد ناهید – آن اولین ستاره ای که در آسمان هویدا می شود – فقط مال خودشان باشد.
حداقل خیالم راحت بود که بزرگ ترها دیگر چنین دلخوشی هایی را کنار گذاشته اند و رقبای من در بین بچه های کره ی زمین خیلی کمتر از همه ی آدم های روی کره ی زمین بودند.
اما این روزها رو در روی صفحه های مرورگر وب می نشینم و در بین لینک ها و پسوورد ها و اررور ها زمان سپری می شود.
این روزها می دانم، اما آن روزها فقط شک داشتم، که این همه ی ستاره ها چه من و بچه های دیگر بخواهیم، چه نخواهیم به خودشان تعلق دارند و نه هیچکس دیگر. و خدا همه ی آنها را برای ما آنجا نگه داشته که فقط از دور نگاهشان کنیم و تصور کنیم که برایمان چشمک می زنند.
برای همین هم اگر بخواهم در حالتی غیر از حالت متداول این روزها زمان را سپری کنم، ترجیح می دهم تنها به ابرهایی که آرام آرام در نظرم با چرخیدن زمین حرکت می کنند چشم بدوزم و تصور کنم که تکه های روح دیوانگان را به نظاره نشسته ام.
در پناه پروردگار.

