تبليغاتX
نان سالهای جوانی

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388

Harmonica

به نام هر که خواستی بخوان!

من نت هایم را فراموش کرده ام ...

ساز بر لبم خشکش می زند ...
لبم بر ساز!

دست کم تو هم که نیستی بخوانی!
حالم را نپرس.
1387/10/26 (17 دقیقه ی بامداد)


* خدا رو شکر که هنوز بارون می باره!

نوشته شده توسط Mamalkhan در 1:15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

!Easy

به نام هر که خواستی بخوان

آینه!
نوشته شده توسط Mamalkhan در 22:30 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم شهریور 1385

! Sorry Seems To Be The Hardest Word

 

 v بی هیچ بودنی!

 

دستی که به نوشتن نمی بری

حرفی که نمی گویی

آهی که نمی کشی

می شود جفت بغض های نگریسته

بغض های هیچ گاه نگریسته

تا فقط لحظه ای که از راه برسد

برای شکستن ات

که بی اختیار انتظارش را می کشیدی...

 

* پ.ن: تو دلم هوس داغ یه پیاده روی دارم تو یه خیابون متروک، حوالی این شهر.

   آتیش داری لیترا؟!

 

 

نوشته شده توسط Mamalkhan در 17:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385

? What Does Mean Space In Farsi

 

هوا که کم کم گرم میشه...
شبهایی که پنجره رو باز می کنی...
می شینی پشت میزت و جعبه نور خوشرنگت...
از بادی که بیگاه و گاه می وزه لذت می بری...
یه پشه که به نظر تو مزاحمه آرامشتو از بین می بره...
فقط یه حرکت دست تو کافیه که شرشو کم کنه...
بعد هم به شرطی که سطل نزدیک میزت باشه،
به خودت زحمت می دی جنازه شو می ندازی توی سطل ...
این تمام فاصله ی بودن و نبودنه؟...
شایدم بزرگتر از این بهش فکر کنیم!...

 

نوشته شده توسط Mamalkhan در 0:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم اسفند 1384

And Again, Like A . B . C . D 

 

خودم را یادم رفته،

به آغاز برگردیم...

جنونم که در هیچ کلامی نمی گنجد.
هر چه هست قداست نگاه مقدس شماست و عظمت نیاز حقیر من.

 

پ.ن: شاید شبیه حرفی شده که می خواستم.

 

نوشته شده توسط Mamalkhan در 22:17 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم بهمن 1382

خونبهای عشق


به نام تو که همواره بهترینی

سلام رفقا
امروز روز خوبی بود ميدونين چرا؟ چون: امروز رفتم دكتر يه نگاهی به مغز و اعصابم انداخت بعدش گفت: ممل خان حالت بهتر شده فقط يه چند تا قرص تقويتي بهت می دم كه بتوني سلامت گذشته رو كامل بدست بياري.عكس قرصام رو هم براتون گذاشتم كه بهتون ثابت بشه راست می گم. اما خوب بنده خدا نمی دونه كه من هر چقدر قرص بخورم نمی تونه اعتيادم رو درمون كنه كه. اما خيالی نيست بذار دلش خوش باشه به بيماراش اميدوار باشه و البته به تبحر خودش. ما هم يه جوری با درد خودمون كنار ميايم.
خوب حالا يه سری به عشق می زنيم بعدشم چون رفيق شفيق h.sh و بعضی از رفقای ديگه امر كرده بودن شعر بنويس منم يه شعر براتون نوشتم البته شعر زياد دارم بازم تو پست های بعدی براتون می نويسم. شما هم بخونيد حالشو ببريد.
راستی نگيد ممل هی نميگه چی شد كه اينجوری (معتاد) شد كه ما رو مجبور كنه به اميد پست بعدی بازم براش چراغ بياريم. نه بابا اين حرفا نيست. دلم می خواد يه پست رو دربست اختصاص بدم به اعتيادم اما چون تو اين پست می خواستم بهتون خبر بدم كه حال مغز و اعصابم بهتر شده(البته دكتر می گفت) گفتم بذارمش بره پست بعدی كه حرفام زياد نشه شما هم حوصلتون بگيره بخونيد:

*****
عشق با درد آميخته است، پس شتاب رفتن تندري بساخت از تو در وجود عشق و شوق شتاب چنانت به آتش در كشيد كه ياد از وجود و وجودت يكسره از ياد برفت، خونبهاي عشق.

محمود دولت آبادی

*****
يه شعر هم برايه دوست عزيز h.sh و همه ی رفقای ديگه ای كه شعر دوست دارن:
گفتم اي عشق بيا تا كه بسازي ما را
يا نه ويرانه كني ساخته ي دنيا را
گفتم اي عشق چه بر روز تو آمد امروز
كه به تشويش سپردي شب عاشق ها را
حيف از اين روز كه بي عشق به شب آمد
اي عشق كاش خورشيد تو آغاز كند فردا را

 11 نور نگاه از پرشین بلاگ

نوشته شده توسط Mamalkhan در 2:26 |  لینک ثابت   •